تبليغاتX
سرزمین جادویی

   به نام خداوند رنگین کمان                           خداوند بخشنده ی مهربان  

خداوند سنجاقک رنگ رنگ                           خداوند پروانه های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید                           درخت و گل و سبزه آفرید

خدایی که  از بوی گل بهتر است                      صمیمی  تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده                           دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مانند آب                          دلی روشن و گرم چون آفتاب

                                                                                                شاعر:محمود پور وهاب                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 5 PM  توسط nasim | 

بند انگشتی مجبور میشد خودش را در پناه درخت یا بوته ای مخفی کند تا باد او را نبرد . ولی یک جا نشستن باعث میشد که بیشتر سردش شود و پاهایش یخ بزند . این بود که راه افتاد و رفت . ناگهان روشنایی ضعیفی دید و به طرف آن رفت . نور از پنجره ی خانه ی کوچکی می تابید . بند انگشتی به سختی خودش را به در رساند و در زد . بعد همانجا روی زمین افتاد . داخل خانه موش صحرایی مهربانی زندگی می کرد . وقتی در را باز کرد و بندانگشتی را دید او را داخل خانه اش برد و به او آش گرم داد تا بخورد و حالش جا بیاید .

بندانگشتی مدتی در خانه ی موش صحرایی ماند . روزی از روزها موش کوری به دیدن موش صحرایی آمد . موش کور پیر ناتوان بود . با دیدن بندانگشتی از او خواست به خانه ی او برود و در کارها کمکش کند . بند انگشتی چون دختر مهربانی بود قبول کرد .

خانه ی موش کور دالان های سرد و نمناکی داشت و زندگی در آنجا خیلی سخت بود . بندانگشتی همانطور که داخل تونلهای تاریک می گشت و دور و بر را نگاه می کرد ناگهان چشمش به پرستویی روی زمین افتاد . پرستو از سرما یخ زده بود . بندانگشتی دلش سوخت او را برداشت و داخل خانه برد و گرم کرد . غذای گرم به او داد و چند روزی از او پرستاری کرد . کم کم حال پرستو خوب شد . عاقبت روزی رسید که زمستان تمام شد . برفها آب شدند و سبزه ها از زمین سر زدند . بندانگشتی به پرستو گفت : " دیکر میتوانی پرواز کنی و به جاهای گرم بروی . 

پرستو پرواز کرد و در آسمان چرخی زد . در حال پرواز به بندانگشتی فکر میکرد : " آگر او نبود من از بین می رفتم . خوب است برگردم و او را با خود ببرم . " پرستو برگشت و کنار بندانگشتی روی زمین نشست . بعد برو به او کرد و گفت : " تو برای من زحمت زیادی کشیدی . تو جان مرا نجات دادی . حالا می خواهم مهربانی و محبت تو را جبران کنم . بیا پشت من سوار شو تا تو را به خانه ات ببرم . حتما مادرت منتظرت است و تا حالا خیلی نگران شده است . "

بندانگشتی فکری کرد و قبول کرد که همراه او  برود . بعد بر پشت پرستو سوار شد و پرستو پرواز کرد . از بالای جنگل و کوه گذشت تا به شهر رسید . آنها گشتند و خانه ی مادر بندانگشتی را پیدا کردند . مادر بندانکشتی با دیدن او خوشحال شد . دوید و او را در بغل گرفت .

پایان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 9 PM  توسط nasim | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اسم من نسیم بهاری است . من در 13 شهریور سال 1381 به دنیا آمده ام و در کلاس دوم دبستان درس می خوانم .در این وبلاگ می خواهم قصه ی سرزمین جادویی را برای شما بگویم .

نوشته های پیشین
دی 1389
خرداد 1389
دی 1388
آذر 1388
پیوندها
ننه خورشید
سفر من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM